تبليغاتX
ستاره اي در زمين ...

ستاره اي در زمين ...

هر شب ستاره اي را به زمين مي كِشند ...

الهی و ربی من لی غیرک...

شخصی را به جهنم می بردند . در راه بر می گشت و به عقب خیره می شد .

 ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببرید .

فرشتگان پرسیدند چرا ؟

 پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او  به بخشش من امیدوار بود و من بنده ام را نا امید نمیکنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/09ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط مرتضي كريمي  | 

اولين بار


پسرک شانزده ساله بود که براي اولين بار عاشق دختر شد. دختر قدبلند بود، صداي بمي داشت و هميشه شاگرد اول کلاس بود. پسر خجالتي نبود اما نمي خواست احساسات خود را به دختر ابراز کند، از اينکه راز اين عشق را در قلبش نگه مي داشت و دورا دور او را مي ديد احساس خوشبختي مي کرد.
در آن روزها، حتي يک سلام به يکديگر، دل پسر را گرم مي کرد. او که ساختن ستاره هاي کاغذي را  بلد  بود  هر روز روي کاغذ کوچکي يک جمله براي دختر مي نوشت و کاغذ را به شکل ستاره اي زيبا تا مي کرد و داخل يک بطري بزرگ مي انداخت. پسر با ديدن پيکر برازنده و با وقار دختر با خود مي گفت دختری مثل او پسری با موهاي بلند و چشمان درشت و سنگین را دوست خواهد داشت.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/12ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط مرتضي كريمي  | 

دعـــا

زود کوچیده اید، مگر صبرتان کجاست، من می رسم زِ رَه تو را به خدا پا به پا کنید، یک کوله بار حادثه و یک کوره راه عمر گذشت، باید برایم دعا کنید.

"باید برایم دعا کنید"

"باید برایم دعا کنید"

"باید برایم دعا کنید"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/19ساعت 0:48 قبل از ظهر  توسط مرتضي كريمي  | 

قلب

 
هر آدمی دو قلب دارد .
قلبی که از بودن آن باخبر است و قلبی که از حضورش بی خبر . قلبی که از آن با خبر است , همان قلبی است که در سینه می تپد , همان که گاهی می شکند, گاهی می گیرد و گاهی می سوزد.گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه و گاهی هم ازدست می رود . با این دل می شود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد . دل سوختگی و دل شکستگی هم توی همین دل اتفاق می افتد . سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای همین دل است . با این دل است که عاشق می شویم . با این دل است که دعا می کنیم و گاهی با همین دل است که نفرین میکنیم و کینه می ورزیم و بد دل می شویم . اما قلب دیگری هم هست .قلبی که از بودنش بی خبریم .این قلب اما درسینه جا نمی شود و به جای آن که بتپد می وزد و می بارد و می گردد و می تابد . این قلب نه می شکند و نه می سوزد و نه می گیرد ,سیاه و سنگ نمی شود , از دست هم نمی رود .زلال است و جاری مثل رود و نسیم و آن قدر سبک که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند .بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد .آدم همیشه از این قلبش عقب می ماند . این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی , او دعا می کند و قتی تو بد می گویی و بیزاری , او عشق می ورزد , وقتی تو می رنجی او می بخشد ...... این قلب کار خودش را می کند . نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت , نه به آن چه می گویی و نه به آن چه می خواهی و آدم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند . به خاطر قلب دیگرشان ..... به خاطر قلبی که از بودنش بی خبریم!!! 
+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/20ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط مرتضي كريمي  | 

آیا جومونگ قوی تر است یا شهید همت و ...؟

قطعاً جواب کودکانی که این روزها با خانواده خود هفته ای 2 شب پای تلویزیون می نشینند و این سریال کره ای را دنبال می کنند، «جومونگ است» و لا غیر.

شخصیت جومونگ در این سریال به قدری قوی و دارای محاسن فراوان اخلاقی، فردی و اجتماعی است که هر بیننده ای را در هر رده سنی به خود جلب می کند، «جومونگی که افسانه ای بیش نیست.»

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/16ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط مرتضي كريمي  | 

عاشقانه

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.

مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.

زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.

مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط مرتضي كريمي  | 

ابراز عشق غیر تکراری

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند..

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/09ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط مرتضي كريمي  | 

دوکوهه

 

دوکوهه السلام ای خانه عشق    سلام ما به تو میخانه عشق

دوکوهه منزل و ماوای عشاق    دگر خالی شدی از جای عشاق

 دوکوهه با صفا بودی و زیبا     چرا حالا شدی تنهای تنها؟

 دوکوهه از چه چون ویرانه هستی   تو خالی از گل و پروانه هستی

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/28ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط مرتضي كريمي  | 

همت ما

یک روز که او برای دیدار بچه ها به چادرشان می رود  ازبس بچه ها حاجی را دوست داشتد می ریزند سر حاجی  ، حاجی می گوید : بی انصاف ها انگشت مرا شکستید ولی هیچ کدام توجه نمی کنند . دو روز بعد همان بچه ها می بینند که انگشت دست حاجی شکسته و آن را گچ گرفته است .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/11ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط مرتضي كريمي  | 

طلائیه و ...


اينجا سرزميني شوره زار و سوزان است . اينجا همان طلائيه خودمان است . نيك بنگر كه اين سيم خاردارها و خورشيدي ها براي سر و سينه هاي بسيجيان ترسيم شده اند . آيا كسي هست كه رد گلوله ها و لكه هاي خون را به نيش سيم خاردارها ببيند؟ آيا كسي هست كه پيكر اين بسيجي را از لابلاي سيم خاردارها خارج كند ؟ آيا كسي هست كه اين دست جدا شده را به پيكرش باز پس دهد؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/11ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط مرتضي كريمي  | 

آدم برفی

خترك دست به شكم آدم برفي كشيد: ميدونم تو هم مثل من خيلي وقته كه يه سيب قرمز گنده نخوردي. نگاهي به اطرافش كرد. هويج را از توي صورت آدم برفي در آورد. به آن گاز كوچكي زد و آن را در جيبش گذاشت.
سرش را پايين انداخت: اين جوري نگام نكن.خجالت مي كشم. لب ور چيد: خوب يه كم زشت شدي.
لبخند زد:بهت قول مي دم من كه برم يه آدم خوب پيدا مي شه كه يه دونه هويج تو صورتت بذاره.
به دور و برش نگاه كرد. كسي را نديد. شانه بالا انداخت.
دست در جيب كرد و هويج را فشار داد: حتما يكي مياد.
دختر كه دور شد، يكي از گردو ها كه جاي چشم آدم برفي بود، از جايش بيرون آمد و روي زمين افتاد.
+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/11ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط مرتضي كريمي  | 

قیمت نعمت

يكى در پيش بزرگى از فقر خود شكايت میكرد و سخت میناليد. گفت: خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟ گفت: البته كه نه. دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمی ‏كنم.
گفت: عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه میکنى؟
گفت: نه.
گفت: گوش ودست و پاى خود را چطور؟
گفت: هرگز.
بزرگ گفت: پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است، باز شكايت دارى و گله می کنى؟! بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش‏تر و خوشبخت‏تر از بسيارى از انسان‏هاى اطراف خود میبینى. پس آنچه تو را داده ‏اند، بسیار بیش‏تر از آن است كه ديگران را داده ‏اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيش‏ترى هستى؟!!!
+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط مرتضي كريمي  | 

از خدا پرسیدم

از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز. شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است، فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد. مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ اینه که مهم باشی!
حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو. مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی.
كوچك باش و عاشق... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را. بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی.
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه پايان رسيدن. فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط مرتضي كريمي  |